یادداشت 124 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهار زندگیم چهارشنبه صبح بعد از صبحانه مشغول دوختن ملحفه های شمدی و پرده شدم . .. مامان بزرگ هم هر نیم ساعت میومد و خیاط خونم رو تعطیل میکرد و مجبورم میکرد دراز بکشم !! بابایی هم زنگ زد و گفت که داره میاد ... هووووررررراااااا تا ساعت 5 بعداز ظهر همه ملحفه هارو دوختم ... پردمونم خیلی خوشگل شد ... خیلی هم خسته شدم ... فوری دراز کشیدم و خوابم برد ... ساعت 7 بابایی رسید با یه عالمه خرت و پرت ... با مامان بزرگ نشستیم و ماهی ها و گوشتها رو مرتب کردیم ... تو این فاصله هم بابایی رفت تا دوش بگیره ... برامون لواشک هم خریده !! بعدشم شام و حرفهای اینور و اونور و بعدشم خواب .... البته مامان بزرگ خوابید و من و با...
نویسنده :
نانا
23:10




