یادداشت 111 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهار نارنج زندگیم خوش میگذره پسرکم ... دیگه بزرگ شدی هااااااا ... 6 ماهت شده ... آقایی شدی !! چرا دیروز کم لگد زدی مادر!!!! امروز لطفا تلافی کن و یه حاله اساسی به مامانی بده ... تا اونجای قضیه برات گفتم که بابایی مهربون رفت شمال و مامانی مهربون با یه دنیا غصه تنها موند ... روز تاسوعا ... بعد از رفتن بابایی مامانی رفت تو اتاق تا یه کم بخوابه ... مثلا" !! ... و همه هم باورشون شد ... همه خبر دارن که مامانی و بابایی تا حالا از هم جدا نبودن بخاطر همین هم خیلی راحت گفتن برو استراحت کن !! یکساعتی تنها بودم و بعدش که بابایی زنگ زد و گفت که سواره اتوبوسه و مامانی رو کلی قسم داد که غصه نخوره و گفت که دلش پیش ماست ... مامان...
نویسنده :
نانا
1:09




