شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 111 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم خوش میگذره پسرکم ... دیگه بزرگ شدی هااااااا ... 6 ماهت شده ... آقایی شدی !! چرا دیروز کم لگد زدی مادر!!!! امروز لطفا تلافی کن و یه حاله اساسی به مامانی بده ... تا اونجای قضیه برات گفتم که بابایی مهربون رفت شمال و مامانی مهربون با یه دنیا غصه تنها موند ... روز تاسوعا ... بعد از رفتن بابایی مامانی رفت تو اتاق تا یه کم بخوابه ... مثلا" !! ... و همه هم باورشون شد ... همه خبر دارن که مامانی و بابایی تا حالا از هم جدا نبودن بخاطر همین هم خیلی راحت گفتن برو استراحت کن !! یکساعتی تنها بودم و بعدش که بابایی زنگ زد و گفت که سواره اتوبوسه و مامانی رو کلی قسم داد که غصه نخوره و گفت که دلش پیش ماست ... مامان...
18 آذر 1390

یادداشت 110 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان بابایی رفته اداره و ما تنهاییم ... از دیشب فکر مامانی مشغوله ... و دلش کلی شکسته ... میدونیکه بابابزرگ اینا هر سال محرم نذی دارن (بابای بابایی ) ... ما هم از سالی که ازدواج کردیم هرسال برای تاسوعا و عاشورا میریم شمال ... البته به خواست بابابزرگ ... ! اما امسال شمال رفتن برام خیلی سخته ... نه اینکه نتونم ... دلم نمیکشه که برم ... امسال با همه ی سالها برام فرق داره ... امسال دله مامانی میخواد که پیش مامان بزرگ باشه و تو روز عاشورا دلداریش بده ... ولی توجیه کردن اونایی که شرایطش رو درک نمیکنن خیلی سخته ... ممکنه خیلیها ازش دلخور بشن ... ولی با همه ی اینا من دلم میخواد امسال رو همینجا باشم ... اصلا روحیش رو ...
14 آذر 1390

یادداشت 109 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان  خوبی عزیزکم ... مامانی قربونه اون وول خوردنات بره ... البته فکر کنم یه کم قویتر شدی .. چون دیگه از روی شکمم تکونات معلومه ... وقتایی هم که مامانی دستش رو روی شکمش میذاره هی میای زیر دست مامانی و شروع میکنی به دلبری !!!  مامانی هم هی ذوق میکنه ... امروز وقتی داشتی برای مامانی ابراز وجود میکردی ... دست بابایی رو آروم گذاشتم جای دست خودم ... ولی اینقدر ناقلایی که زودی آروم شدی ...  به بابایی گفتم بذار دستت رو شکمم باشه ... چند دقیقه آروم بودی ... بعدش یهو یه تکون شدید خوردی که چشمای بابایی گرد شده بود از حس کردنش !! و گفت چه ترسناک !!!!!!!!! ( حس پدری رو داری !! ) بالاخره هرجور بود خودتو به...
11 آذر 1390

یادداشت 108 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم این چند روز مامانی بی حوصله بود و هی به بابایی بیچاره گیر میداد !! شما هم که هی ناز میکردی برای مامانی .... دوشنبه ...صبح... بعد از صبحانه بابایی میخواست بره بیرون ...مشغول جمع کردن سفره بودیم که خاله جون زنگ زد و گفت که دارن همراه ماما بزرگ و اون یکی خاله جون میان خونمون ... بابایی که آماده رفتن بود ...منم تندی گوشه وکنار و جمع و جور کردم و منتظر موندم  ... خاله اینا اومدن ...ساعت 10:30بود ... بابایی هم بعد از سلام و احوالپرسی عذرخواهی کرد و رفت ... یک ساعتی به حرف زدن گذشت ... بعدش لباسای نازت رو آوردم و به خاله ها و مامان بزرگ نشون دادم ... کلی قربون صدقت رفتن ... و البته از سلیقه مامانی تعریف کردن...
9 آذر 1390

یادداشت 107 مامانی و نینی گولو

پسرکم ... از همین اول پست بهت میگم که میتونی این پست رو نخونی ... همش حرفای دله غصه دار مامانیه ... دلم پر از غصه است و میخوام بنویسم تا یه کم سبک بشم ... امروز اولین روز از ماه محرمه ... ماهی که خودش پر از غم و غربته ... اون روزی که خونه مامان بزرگ بودم یه سی دی داشتیم نگاه میکردیم که مربوط به محرم 6 سال قبل بود ... من هنوز مجرد بودم ... همه بودن ... بابابزرگ هم همه جای فیلم هست ...این فیلم رو برا این داشتیم میدیدم که تنها فیلمیه که بابابزرگ داره توش نوحه میخونه و این نوحه خوندن منو دوباره برد به خاطراتم ... یادش بخیر ... وقتایی که کوچیکتر بودیم بابابزرگ نوحه خوان بود توی دسته های محرم ... و هر وقت که دسته ها توی هیئت م...
6 آذر 1390

یادداشت 106 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم امروز حسابی خسته شدیم مامانی ... از صبح که رفتیم خونه ی مامان بزرگ تا دختر خاله کارمون رو انجام بده تا همین الان که دارم برات مینویسم مامانی سرپا بوده  .... از صبح دنبال آرایشگاه بودیم ...!! چون آرایشگر مامانی بصورت یهووو آرایشگاهش رو تعطیل کرده !! و دستمون موند توی حنا ... به ناچار رفتیم یه جای دیگه ... اونجاهم کارمون خیلی طول کشید ... نزدیک 2 ساعت ... و شما حسابی خسته شدی ... اما در عوضش مامانی خوشگل و تر تمییز شد !! بابایی زودتر از ما رسید خونه ... امروز سرکار بود ... تازشم زحمت کشیده بود رفته بود لباسایی که مامانی برای شما خریده بود رو از دوست مامانی تحویل گرفت ... مامانی برات خرید کرده ......
4 آذر 1390