یادداشت 105 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهاری مامان مامانی داره عشق میکنه از وول خوردنات ... دیروز از ساعت 6 صبح بیدار بودم !! نه به خواست خودم ... بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ... تا ساعت 8 این پهلو اون پهلو شدم تا بالاخره بابایی بیدار شد ... منم دیگه نخوابیدم ... بعد از صبحانه مشغول ناهار پختن شدم ... در حین آشپزی هم یه دستی به سر و گوش آشپزخونه کشیدم ... بعد از ناهار خونه رو جارو کشیدم و بعدشم یه دوش جانانه گرفتم ... دیگه انرژیم تموم شد ... ساعت 6 عصر روی مبل ولو شدم و نمیدونم کی خوابم برد ... ساعت 7 بیدار شدم ولی انگار خستگیم بیشتر شده بود ... یه چایی خوردیم ... بیکار نشسته بودیم که یهویی زنگ در رو زدن و دیدیم که بعله ... بابابزرگ از شمال ...
نویسنده :
نانا
0:29



