شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

خاطرات نینی گولو از زبان خودش !!

!!!!!!!!!!!!!!!! شروع : تا چند وقت پيش نبودم اما حالا زندگي را شروع كرم و فعلا براي مسكن رحم را براي چند ماه اجاره كردم...البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بيرون مي اندازد و تمام وسايلم را هم مي گذارد توي كوچه !!!!!!!!! اظهار وجود : هنوز كسي از وجودم خبر ندارد .البته وجود كه چه عرض كنم .هرچند ساعت يكبار تا مي خواهم سلول هايم را بشمرم همه از وسط تقسيم مي شوند و حساب و كتابم به هم مي ريزد ... نگران نیستم ... چون تا چند وقت دیگر انگشتان ظریفم را در اعضای مادر فرو میکنم تا مرا دریابد !! زندان : گاهي وقت ها فكر ميكنم مگه چه كار بدي كردم كه مرا به تحمل يك حبس 9 ماهه در انفرادي محكوم كرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!! فرق اينجا...
11 دی 1390

یادداشت 117 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم یکشنبه صبح هن هن کنان رفتم آزمایشگاه ... برای آزمایش قند ... مجبور شدم سه بار پله ها رو بالا و پایین کنم ... بماند !! تازشم بعد از خون دادن فشارم افتاد و مجبور شدم با کمک آقای پرستار برم یه کم دراز بکشم !! بار اولم بود که بعد از خون دادن فشارم اینجوری میافتاد ... یه کم دراز کشیدم و حالم جا اومد بعدشم راه افتادم اومدم خونه مامان بزرگ تا صبحانه بخورم و دو ساعت بعد برم برای مرحله دوم آزمایش ... برای مرحله دوم آزمایشم مجبور شدم بازم پله های آزمایشگاه رو برم پایین ... اما موقع بالا اومدن دیگه توان نداشتم ... دلم درد گرفته بود بدجوووور ... به زور خودم رو کشیدم بالا و مجبور شدم یه ربعی تو سالن بشینم تا حالم...
7 دی 1390

یادداشت 116 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان شب یلدا خونمون بودیم ... سه نفری ... بابایی با دست پر اومد خونه و اصلانم نگفت که بریم خونه مامانت ... ما هم که حرف گوش کنه همسر جان !!! البته این روند تا ساعت 11 شب بود ... ساعت 11 جناب پدر پیشنهاد دادند که بریم خونه مامانت !!!!!!!!!! و بنده هم با یک جفت ابروی بالا انداخته و چشمان از تعجب گرد شده پاسخ دادم ... بعدشم خودمون شب یلدا گرفتیم .. و تنها نکته مهم این شب یلدا این بود که بابایی مهربون در جهت کنترل فشار خون مامان تند تند همه تخمه ها رو میخورد !! از پنجشنبه صبح شما گ ل پسری برای مامانت دلبری نکردی و حسابی مامانی رو نگران کردی . .. بعدشم اینقدر مامانی خواب الو شده بود که نگووووو ... با ...
3 دی 1390

یادداشت 115 مامانی و نینی گولو

سلام فرشته ی کوچولو ی من خوبی مامانی ؟ دیروز خیلی اذیت شدی آره ؟ ببخشید گلم ... دست خودم نبود ...   آخه این دکتر بعدشم بابایی حسابی حرصم رو در اوردن !! منم که دنده ی لجبازیم گل کرده بود ... دیروز رفتیم دکتر ... همراه بابایی ... توی خونه فشارم رو چک کردم 12 رو 8 ... نفر اول رفتم داخل اتاق ... خیلی آروم بودم ... اصلانم به فشار و اینجور چیزا فکر نمیکردم ... آخه توی هفته گذشته همش فشارم 12 رو 8 بود ... حتی دو روز 11 رو 7 !! اما دیروز تو مطب همینکه خانوم دکتر دستگاه فشار رو به بازوم بست تپش قلب گرفتم ... بخاطر همونم فشارم رفت بالا ... 18 شده بود !!! داشتم از عصبانیت منفجر میشدم . .. البته قبلش برا دکتر توضیح داده بودم که ...
30 آذر 1390

یادداشت 114 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهارم شنبه صبح مامان جونت ساعت 9 بیدار شده تا بره کلاس !! پنجشنبه از خانه بهداشت زنگ زده بودن و اطلاع دادن که برای مامانای باردار کلاس تقویتی گذاشتن !! مامانی هم صبح از خوابش زده تا بره کلاس و چند تا چیز تازه یاد بگیره  ... حالا بماند که توی کلاس متوجه شدم که اطلاعات خودم بیشتر بوده . .. ولی خوب بود .. چند تا مامان قلنبه دیدم که البته خودم از همشون قلنبه تر بودم .. چون آقا پسرم از همشون بزرگتر بود ... تا ساعت 11 اونجا بودم ... بعدش مستقیم رفتم خونه مامان بزرگ ... چون چند روزی بود که سر نزده بودم بهش ... عصری خاله اومد اونجا و تصمیم بر این شد که فردا بریم و سیسمونی شما رو بخریم !!  خلاصه که نشستیم و کلی بالا...
28 آذر 1390

یادداشت 113 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان خوبی پسرکم ... خوش میگذره بهت مامانی ... از روز دوشنبه که رفتیم و دستگاه فشارسنج خریدیم تا امروز هرشب ساعت 7 دارم فشارم رو چک میکنم ... تا حالا که بالاتر از 12 نبوده !! و من نمیدونم این یعنی چی !! یعنی اینکه ما داریم اشتباه میشنویم یا خانوم دکتر گوشاش ایراد داره !! بهر حال مامانی فعلا نگران فشارش نیست ... تا هفته بعد که بریم دکتر روز سه شنبه بابایی اداره بود ... منم بعد از صبحونه مشغول جارو کشیدن و تمیز کردن آشپزخونه شدم ... خونمون شد عین دسته ی گل ... بعدشم یه دوش گرفتم تا حالم جا بیاد ... روز چهارشنبه ... بابایی خونه بود و مثل همیشه روزمون گذشت ... البته از صبح یه کم بیحوصله بود ... و ...
25 آذر 1390

یادداشت 112 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم  خوبی رستمه مامان !!!  مامان قربون اون اندام بلوریت بره ... دیگه حسابی شیطون شدی ها ... منم خوبم مامانی ... یعنی تا دیشب خوب نبودم  ولی امروز سرحالم از روز شنبه برات بگم که ماه گرفته بود !! و مامانی با اینکه کلی تحقیقات کرده بود و مطمئن بود که اتفاقی برات نمیافته بازم خودشو مشغوله کلوپ کرده بود تا مبادا دستش به تنش بخوره و تن بلوری گل پسری لک بشه !! نخند به مامانی ... همون احتماله زیر یه درصد هم مامانی رو میترسوند !! خلاصه که اوقات خوبی بود ... چون کل تنم خارش گرفته بود !! و من شدیدا" باهاش مقابله میکردم !! تا 4 سال دیگه هم خسوف نداریم ... البته بار قبل که ماه گرفت خبر فوت خا...
21 آذر 1390