شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت ۲۶۵ مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارنارنجم *** ۶۹۰  . سه شنبه : مهمترین اتفاق امروز این بود که شب رختخوابارو مرتب کردیم ... کل کمد رو ریختیم بیرون و درو دیوارشو دستمال کشیدیم و دوباره چیدیم ... تو هم حسابی لذت بردی از بریز و بپااااااش ۶۹۱ . چهارشنبه : بعد صبحانه تو بابا و منو دخترخاله رفتیم بیرون ... تا یه مسیری با هم بودیم و تو با تعجب دخترخاله رو نگا میکردی که چرا همراه ماست !!!!! ... من و دخترخاله رفتیم بازار و تو بابا رفتید گردش ... یکساعتی تو بازار بودیم ... بعدش که اومدم خونه دیدم شما هم تازه برگشتید ... رفته بودید فروشگاه چرخ بازی !!!! ... رفتم سراغ ناهار درست کردن و بعدش ناهار خوردیم .. تو خوابیدی و من با جمع و جور سرگرم بودم ... یکساعتی گ...
16 اسفند 1392

یادداشت 264 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 682 . دوشنبه : بعد از صبحانه رفتیم بیرون بچرخیم ... یه بارون تند و ریز هم میومد و هوا حسابی دلپذیر بود ... یه سر هم رفتیم فروشگاه نزدیک خونه و تو حسابی چرخ بازی کردی ... خونه که رسیدیم حسابی گرسنه بودی ... ناهارت رو خوردی و بعد از یه کم بازی خوابیدی ... بعد از پختن شام فریزر رو تمییز کردم ... * از سرشب سرت گرم بود و مدام انگشتت توی دهنت بود یا اینکه لپت رو میمالیدی ... لثه هات رو چک کردم ولی خبری نبود ... برای اینکه بتونی بخوابی بهت استامینوفن دادم و راحت خوابیدی ۶۸۳ . سه شنبه : تا صبحانمون آماده بشه بابا رفت تا لامپ حمام رو عوض کنه . اومدیم صبحانه بخوریم که اخبار گفت اتوبوس توراه شمال تصادف و سقوط داشته و ...
6 اسفند 1392

سپندارمذ مبارک ...

٢٩ بهمن جشن اسفندگان روز مهر ایرانیان به ایرانیان روز مهر ایرانیان به سرزمین ایران روز مهر و مهرورزی به آفریننده و آفرینش روز مهر و سپاس به زن و زمین بر ایرانیان و ایران دوستان مبارک باد ...
29 بهمن 1392

یادداشت 263 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنجم *** دیروز عصر بابا که اومد برام دوتا شال خوشگل و خوشرنگ گرفته بود .... کلی حالم عوض شد ... نه بخاطر شال ... بخاطر این کار بابا که معمولا انجام نمیده !!!! دستش درد نکنه 674 . یکشنبه : بابا رفته اداره .... طبق معمول صبحانمون رو خوردیم ... نمیدونم چی توی ذهنت میگذره که یهو گیر میدی به لبتاب !!!! البته امروز تقصیر خودم بود ... داشتم یه شعری رو میخوندم که فقط تو لبتاب هست شما هم گیر دادی دیگه .... رفتیم لبتاب روآوردیم و ولو شدیم وسط اتاق ... منم تونستم چندتا کارای بانکیم رو انجام بدم . .. بعد از یکساعت حالا این شما بودی که میخواستی منو از پای لبتاب بلند کنی !!!!! خودت درش رو بستی و با اشاره بهم گفتی بذارم سرجاش .....
27 بهمن 1392

یادداشت 262 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم ** 667 . یکشنبه : هوا فوق العاده سرد بود و اینو میشد از لپای یخزده بابا که رفته بود نون بگیره فهمید. .... صبحانت رو بیمیل خوردی .... بابا گفت بریم بیرون که من ناهار نداشتن رو بهانه کردم و گفتم نه چون حس سرما رو نداشتم .... تو هم تا اسم بیرون رو شنیدی بدو رفتی و کلاهت رو آوردی و حالا قانع کردن تو دیگه امکان نداشت !!!!! ...لباسات رو پوشوندم تا با بابا برید یه دوری بزنید و من ناهار بپزم ... شماها رفتید و من رفتم برنج پیمانه کنم که دیدم تمام کابینت زیر سینک رو آب برداشته ... ظرفشویی خیلی وقت بود نم میداد و ما هی امروز و فرداش میکردیم ... خلاصه که وسایل کابینت رو خالی کردم و تمییزش کردم ،.. شما که برگشتید من هنوز ناهار هم د...
19 بهمن 1392

یادداشت 261 مامانی برای بهداد

   *** شکوفه ی زندگی من *** ٦٥٩ . شنبه : بابا صبح رفت نون بگیره ولی با کاهو و کلم و بادنجان برگشت ... صبحانت رو کم و بیش خوردی ... بابا گفت بریم بیرون ؟ که من گفتم : کاهو و بادنجان خودشون نمیتونن خودشونو جابجا کنن !!!!!! نمیدونم این جمله رو از کجام دراوردم !!!!! کلی به این حرفم خندیدیم ... بعدش شما با بابا رفتی بیرون و منم موندم کاهو شستم و بادنجان سرخ کردم و ناهار پختم ... البته هنوز کارام نصف نشده بود که برگشتید !! ... انگار بیرون بدون من بهتون خوش نمیگذره که زود برمیگردید ... کارام که تموم شد بردمت حمام ... ذوق میکردی که میخوای بری حمام و هی میگفتی حَــــموم ... ناهار پهن کردم ...
12 بهمن 1392

یادداشت 260 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 652 . شنبه : دیشب بد خوابیدی فک کنم گرمت بود ... ضبحانت رو هم خوب نخوردی...ظرفای صبحانت رو شستم و رفتیم خونه خاله برا خوشگلاسیون ... اولین بار بود پیاده دستت رو میگرفتم ... راه پنج دقیقه ای  بیست دقیقه طول کشید خاله اینا ناهار نخورده بودن ... سفره انداختن که ناهار بخورن و ما هم نشستیم سر سفره و شما با اشتها غذا خوردی ... اونم چی ؟ شویدپلو که اگه من تو خونه درست کنم بیشتر از دوتا قاشق نمیخوری !!!!! بعدش تو سرگرم بازی شدی و من و دخترخاله هم رفتیم سراغ کارمون ...تا کارمون تموم بشه و بیاییم خونه ساعت پنج بود ...  تو خوابیدی و من به خونه رسیدم و وسایل شام رو حاضر کردم و تازه دراز کشیده بودم کنارت که بابا رسید ...
4 بهمن 1392

ما هم سه ساله شدیم.......

سه ساله شدیم .... به همین زودی .... رفتم و اولین پستم رو خوندم .... و چیزی جز سپاسگذاری از خدا جونم توی ذهنم نیومد .... هرچند اونروزا رنگ و لعاب پستام بیشتر بود ولی حال و هوای الان وبلاگمون قشنگتره .... و همش بخاطر حضور شما شکوفه ی بهاریه ....  ممنونم که هستی بهدادم .... از همه ی خوانندگان وبلاگم هم ممنونم ... چه اون دوستای خوبی که با نظراتشون بهم انگیزه نوشتن میدن و چه اون دوستای مهربونی که خواننده خاموشن ...  امیدوارم تو همه ی خونه ها شادی مهمون باشه ... تو خونه ی کوچیک ما هم روزای شاد پایدار باشه  همین ‌... ...
30 دی 1392

یادداشت 259 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** ٦٤٤ . جمعه : دیشب بعد از رفتن مامان بزرگ براش زنگ نزده بودم ... صبحانت رو که دادم زنگ زدم برای مامان بزرگ تا حالش رو بپرسم ... یه کم ناراحت بود و وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت که دیروز خونش رو دزد زده .... هرچی پول و طلا بوده برده ... درست همون تایمی که مامان بزرگ اومده بوده خونه ما ... ناراحته پول و طلای خودش نبود انگاری خاله 1 هم یه مقدار پول داشته اونجا و مامان بزرگ بیشتر ناراحت پولای خاله بود که امانت بوده دستش ... پلیس هم اومده و صورت نوشته و رفته ... اگه بدونی چقدر حالم بد شد از شنیدن این خبر ... بازم خداروشکر کردم که اون لحظه مامان بزرگ خونش نبوده ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش میومد ... بعد از اینکه ت...
27 دی 1392

یادداشت 258 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 638 . شنبه : برات ناهار پلو و خورشت اوردم که نخوردی ... منم برای خودم سوپ داغ کردم تا بخورم که در کمال تعجب سوپ منو خوردی .. اونم همشو !!!!!! البته چند تا تیکه مرغش رو نخوردی و گذاشتی برا من ... نوش جونت ... بعدش هم خوابیدی ... منم ولو بودم کنارت ... تا بابا اومد ... بابا هم دراز کشید تا بخوابه که تو بیدار شدی .. اونم با بدخلقی ... تا آخر شب همینجور الکی بهونه میگرفتی ... * خداروشکر که مریض نشدی .... منم خوبم ... 639 . یکشنبه : خداروشکر بعد از مدتها دیشب راحت راحت خوابیدم ... تو هم خوابیدی ... فقط یهویی نصفه شب بیدار شدی و اومدی چسبیدی به من و دقیقا زیربغل من خوابیدی و لنگت رو هم انداختی رو شیکمم !!!! .. ال...
19 دی 1392