شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 257 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی نارنجم *** 632 . یکشنبه : وای که چقدر دیشب بد خوابیدی ... نمیدونم گرمت بود یا چی ؟ هی بیدار میشدی و بالا سرم مینشستی و ادای گریه درمیاوردی !!! خلاصه که هر دومون کلافه شدیم تا صبح شد ... ساعت 11 بیدارباش دادی ... صبحانمون رو خوردیم و رفتیم غذاپزون ... مثل همیشه زیر پای من مشغول بازی شدی ... تا کارمون تموم بشه و ناهارت رو بخوری دوباره وقت خوابت بود ... خوابیدی .. منم یه کم کتاب خووندم ... بابا که اومد هنوز خواب بودی ... یه کم با بابا اختلاط کردیم ... بیدار که شدی و دیدی من و بابا کنار هم هستیم حسابی خلقت تنگ شد !!! .. شدی هووی من !!!! تا بابا از کنارم رد میشه عکس العمل نشون میدی !!! چه برسه که کنارم بشینه ... خلاصه که از ...
13 دی 1392

یادداشت 256 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهاری من *** 625 . یکشنبه : دیشب تا نزدیک صبح بیدار بودم و عکسا و فیلمات رو با ترس و لرز خالی کردم تو هارد ... البته بیشتر داشتم تماشا میکردم عکسای نینی بودنت رو ... اونم با یه لبخند گنـــــــــــــــــده روی لبم ... ساعت از 4 گذشته بود که خوابیدم ... ساعت 11 بیدار شدم و آماده شدم برم آز بدم ... تو هنوز خواب بودی ... یکساعتی رفت و برگشتم طول کشید .. خونه که رسیدم صبحانت رو خورده بودی ... من و بابا هم صبحانه خوردیم ... اینقدر ازم بد خون گرفته بود که تمام رگم درد میکرد !!!!!! ... بابا گفت بریم بیرون ... داشتم لباسات رو تنت میکردم و تقریبا آماده رفتن بودیم که یهو چشمت افتاد به لب تاب و گیر دادی که روشنش کنیم ... منم لباسات...
7 دی 1392

یادداشت 255 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 618 . یکشنبه : بابا صبح خواب موند و هول هولکی رفت اداره ... اصن سابقه نداشته !!!! ... ما تا 12 خواب بودیم و بعدش صبحانه خوردیم و من رفتم غذا پختم و تو لای پای من بازی کردی ... چند باری هم دعوامون شد !! خداروشکر این دو روز خوب غذا میخوری و من لذت میبرم ... ناهارت رو خوردی و خوابیدیم .. بابا دیرتر از معمول اومد .. بالاخره هارد گرفت برامون تا لب تاب نفس بکشه ... و البته کتابایی رو که بهش سفارش داده بودم رو ... بیشترش مال من بود و دوتا هم مال شما که فعلا مناسب سنت نیست و گذاشتیمشون کنار ... یه آلوماولت هم خریده بود که کلی براش خندیدیم ... این به تلافی یه بافت و شلواریه که دیروز برا خودش گرفته بود !!! ... امشب...
30 آذر 1392

یادداشت 254 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من ***   اول از دیشب بگم ...بابا که اومد رفتی جلو در وایسادی و زودتر از خود بابا کیفش رو دیدی !!!!!!!! اینقدر به این صحنه خندیدم که نگو ... از وقتی بابا لباساش رو عوض کرد تا موقع خواب در حال حرف زدن بودیم ... چقدر هم چشمامون چر از اشک شد و از هم قایمش کردیم ... بابایی چکمه هات رو هم از شمال اورد .. خیلی خوشگل و دخترونه بود !!! دورش هم خز داره و نازه ولی نذاشتی پات کنم ! ... حالا سر فرصت پات میکنم و عکس میگیرم محض یادگاری ! * از بدو تولدت با دارو خوردن مشکل داشتی ... اما این مدت موقع دارو خوردن بابا تو رو بغل میکرد و دستات رو نگه میداشت و تو به هوای بازی دهنت رو باز میکردی و من شربتت رو میدادم ...&nbs...
23 آذر 1392

یادداشت 253 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج زندگی من *** 609 . جمعه : دیشب تا خود صبح بارون بارید و من از صداش لذت بردم ... ساعت 10 بیدارباش دادی و صبحانه خوردیم ... هوا ابریه و بارون هم میاد و میره ... آماده شدیم تا بریم بیرون ... رفتیم داروخانه و تو با دیدن داروخانه چی که روپوش سفید داشت گریه کردی ... داروت رو گرفتیم و از داروخانه زدیم بیرون که یهو بارون گرفت .. اونم شدیــــــــــــــد ... رفتیم تو ایستگاه اتوبوس اون نزدیکی تا بارون کم بشه ... من گفتم بریم خونه ولی بابا گفت بذار بهداد هوا بخوره ... رفتیم سمت فروشگاه که لااقل بتونی به کم راه بری ... فروشگاه هم خلوت بود .. خریدی هم نداشتیم .. تو یه کم قدم زدی و بعدش همراه بابا رفتی شهربازی فروشگاه و از دیدن...
19 آذر 1392

یادداشت 252 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی نارنجم *** ادامه ی دیروز : ساعت 6 بیدار شدی و اماده شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ ... نوه دایی بابا هم اونجا بود و تو باهاش حسابی بازی کردی ... بعدش اناهیتا هم اومد و حسابی شلوغکاری کردین ... منم تونستم به خاله کمک کنم .. طفلکی حسابی خسته بود ... مهمونم که همینجور میومد و میرفت ... خلاصه که ما قرار بود زود بلندشیم و بیاییم ولی تا 12 موندیم .. کیک هم نخریدیم !!!!!!!!!!!!!!!! بعدش هم دایی ما رو رسوند خونه و تو هم 1 خوابیدی 601 . پنجشنبه : بعد از صبحانه آماده شدیم تا بریم خونه مامان بزرگ ... خونه خلوت تر شده بود ... تو سرگرم بازی بودی و بابا هم فوتبال تماشا میکرد ... من و مامان بزرگ و خاله 1 هم تو حیاط حلوا در...
14 آذر 1392

یادداشت 251 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار م *** 593 . چهارشنبه : هوا حسابی ابریه و من دلم ددر میخواد ... اما نمیشه .. از صبح که بیدار شدی سرفه میکنی ناجور و آبریزش داری ... به ناچار تو خونه موندیم ... از عصر بارون باریدن گرفت تا آخر شب ... تو هم خوب بودی و گاهی که بینیت میگرفت سر من دعوا میکردی و داد میکشیدی !!!!! بیچاره من !!!!! 594 . پنجشنبه : بابا که رفت اداره .. ما هم تا لنگ ظهر خواب بودیم ... از ساعت 9 به بعد هر نیم ساعت بیدار شدم و دیدم هوا ابریه و تو هم مست خوابی منم سرمو میکردم زیر پتو و میخوابیدم تا نیم ساعت بعد !!!!!!! صبحانت رو که خوردی من رفتم سراغ ناهار پختن ... برات سوپ گذاشتم تا گلوت نرم بشه و سرفت کم بشه ولی اینقدر بدمزه شد که خودمم نتونستم ...
6 آذر 1392

پسرم ...

   پسرم ... پسر خوبم ... پسر ِخوبم ؛ میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی... میای وایمیستی جلوی من و پدرت و از دخترکی میگی که دوسش داری .... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق , که تو حاصلِ عشقی ... پســـرم... پــدرت برای تو حرف هایی داره... حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره... عزیزِ دلم ؛ یک وقتهایی زن ِ بی حوصله و اخموست روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتُ صدامیکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله" و اون میزنه زیر گریه.... زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم... موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت ...
1 آذر 1392

یادداشت 250 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 584 . دوشنبه : ساعت 9 بیدار شدم و چمدونا رو جمع کردم ... منتظر بودم تا بیدار بشی و صبحانت رو بدم ... 9:30 بیدار شدی ... صبحانه پنیر خالی خوردی ... منم وقت ناز کشیدنت رو نداشتم ... ساعت 10:30 رفتیم ترمینال ... زودتر از همیشه بیدار شدی و نق نقویی ... برا همین هم تا توی ماشین نشستیم و راه افتادیم خوابیدی ... بیدار هم که شدی خوب بودی و با اسباب بازیهات بازی میکردی ... ساعت 6 بود که رسیدیم ... ناهار نخورده بودیم .. برا همین هم مامان بزرگ سفره انداخت برامون و شام رو زودتر خوردیم .... تو هم باهاشوون خیلی غریبی نکردی ... عمه 1 و عمه 3 اومدن تا با مامان بزرگ برن هیئت ( هرشب میرن ) ... تو هم با دختر عمه 3 دوست بودی و با...
28 آبان 1392