شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 272 مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهاری من ** 744 . یکشنبه : روز زن بود و من از وقتی بیدار شدیم تا وقتی بابا بیاد منتظر یه پیام یا تلفن تبریک ازش بودم .... نمیدونم چرا امروز اشکم دم مشکم بود و با هر آهنگ و نوایی اشکم در میومد !!! احساساتم رقیق بود حسااابی ... عصر که بابا اومد بیحوصله بود ... منم که کلی تو ذهن خودم تصورات داشتم با دیدن قیافه ی درهم بابا حسابی قاطی کردم ... و اوضاع وقتی بدتر شد که قرارمون رو بهم زد ( قرار بود با خاله اینا بریم خونه عموم که بابا گفت حوصله ندارم و ما نرفتیم و خاله اینا تنها رفتن ) ... کلا روز و شب اعصاب خردکنی بود * هرکاری به وقتش خوبه ... اینو برای خودم و خودت میگم ... هیچوقت روز زن دست خالی نرو خونه .. حتی اگه کادوی گر...
5 ارديبهشت 1393

روز مادر مبارک

شاید تو این لحظه رو اصلا یادت نیاد ... ولی من هنوز هم شیرینیش رو حس میکنم ... مثل همه ی " مادر " ها ...
31 فروردين 1393

یادداشت 271 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی من *** 739 . سه شنبه : بعد از صبحانه رفتیم پارک ... تو هم بجای بازی با تاب و سرسره با وسیله ورزشیها بازی کردی ... منم بجای تو کلی تاب بازی کردم ... دیدن دریاچه برات جالب بود ، مدام خم میشدی و از لابلای میله ها آبا رو نگاه میکردی و با تعجب به من نشون میدادی ... رفت و برگشتمون یکساعتی کشید ... اومدیم خونه و رفتیم حمام ، اونم چه حمامی !!! با گریه ! از وقتی گفتم بهداد بریم حمام تا وقتی که حولت رو دورت پیچیدم و اومدیم بیرون داشتی اشک میریختی ... با اینکه کلی اسباب بازیهات رو میبریم تو حمام بازم مثل قبل بهت خوش نمیگذره ... یادته که قبلا اصن دوست نداشتی بیای بیرون از حموم!!!!! امیددارم درست بشی ، چون اینجور...
30 فروردين 1393

یادداشت ۲۷۰ مامانی برای بهداد

** شکوفه ی بهار نارنجم ** ۷۳۲ . سه شنبه : بابا مرخصی گرفته تا مثلا روز تولدت خونه باشه ... اما صبح زود رفت بیرون و ساعت ۱۱ که ما تازه بیدار شده بودیم برگشت ... صبحانه خوردیم ... بادکنک هات رو آوردم و بادشون کردم و ریختم وسط اتاق ... کلی ذوق میکردی و شوتشون میکردی و از لابلاشون میدوییدی اینور اونور ... من و بابا هم اومدیم و سه تایی بازی کردیم و فیلم هم گرفتیم ... بعدش بابا حاضر شد و رفت پیش دوستش ... داشتیم بادکنکارو به سقف وصل میکردیم که بابا اومد و برامون ناهار آورد و دوباره رفت ... با دیدن کباب از خودبیخود شده بودی و نشستی تا بهت غذا بدم ... ناهارت رو دادم و بعدش آهنگ گذاشتیم و من رفتم سراغ جمع و جور آشپزخونه و تو هم با بادکنکای آویزو...
25 فروردين 1393

تولدت مبارک

  سه شنبه ..... ۱۹ فروردین ۱۳۹۳ ... ۷۳۲ روزگیت ... ۲۴ ماه و ۱ روزگیت .... ۱۰۴ هفته و ۴ روزگیت  خلاصه بگم   دو سالگیت  مبارک برات تن سالم و دل شاد  آرزو میکنم ...     * امروز ، روز شرف شمس هست ... تلاوت آیات ۲۹ و ۳۰ سوره فاطر ، باعث نزول برکات میشود ... التماس دعا  * این پست به زودی با عکسهای تولد آپ میشود ... منتظر باشد ... لطفا ... حتما  * حرف زدنت خیلی بهتر شده ... خیلی کلمات رو حتی برای یکبار هم شده تکرار میگنی و من خوشحال میشم از شنیدن صدای دلنشینت * روی تبلت یه برنامه ریختم که اسم حیوانات رو میگه و البته حروف فارسی و اعداد ... همراه با صدای برنا...
19 فروردين 1393

یادداشت ۲۶۹ مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من ***  ۷۲۷ . پنجشنبه : صبح با زور بیدار شدم ... هوا بارونیه ... بعد از صبحانه خواستیم بریم بیرون که دایی ۲ زنگ زد میخان بیان عیددیدنی ... ما هم آماده شدیم و منتظر موندیم تا بیان ... ساعت ۱ زنگ زده بود ولی ساعت ۴ اومدن !!!!!! این وسطا یه ناهار سرپایی خوردیم ... تو هم شروع کرده بودی به آجیل و شکلات خوردن ... با اومدن دایی اینا بازم خلقت تنگ شد و خودت رو ولو کردی رو زمین ... دختردایی اومد سراغت تا بازی کنه باهات ولی حسابی خودت رو لوس کردی ... منم کار بهت نداشتم ... کم کم خودتون با هم سرگرم شدید ... دایی اینا میخواستن برن خونه دایی ۱ ... ما هم حاضر شدیم تا با هم بریم ... اول تو و بابا آماده شدید و بعد من ... چون...
18 فروردين 1393

یادداشت 268 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهار نارنج من *** سلام بالاخره بهار شد ... یه فصل پر از خاطره برای من و تو و بابا ... درسته که سال نومون رو با اوقات تلخی من و بابا شروع کردیم !!! ولی امید دارم که سال خوب و شادی رو در پیش داشته باشیم ...   ٧١٤ . جمعه : دیشب تا چمدون ببندم و بخوابم ساعت از ۲ هم گذشته بود ... ساعت ۶ بیدار شدیم ... جمع و جورم رو کردم و آماده نشستم تا بیدار بشی ...یه غلت زدی و چشمات رو باز کردی و تا دیدی بابا لباس بیرون تنشه بلند شدی و خوشحال رفتی طرفش ... فوری لباسات رو تنت کردیم و رفتیم سمت ترمینال .. از شانس خوبمون یه ماشین هم نبود و بایدمنتظر میموندیم ... چند دور با بابا راه رفتی و بعدش کیک و آبمیوه خوردی ... بعد از یکساعت یه م...
13 فروردين 1393

یادداشت 267 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 708 . شنبه : دیشب تا لنگ صبح بیدار بودم و داشتم عکسای دوربین رو خالی میکردم ... یه وقت به خودم اومدم و دیدم داره اذان میگه !!!!! زود رفتم خوابیدم ... تا ساعت ۹:۳۰ ... امروز زودتر لز معمول بیدار شدیم ... ملحفه رختخوابارو ریختم لباسشویی و بعد صبحانه خوردیم و رفتیم سرخاک ... موقع رفتنمون هوا باد وزون بود ولی تا رسیدم سرخاک نم نم بارون هم شروع شد ... لباست گرم بود  و نگران نبودم ... من مشغول قرآن خوندن شدم و تو و بابا هم قدم میزدید ... بارون که شدیدتر شد رفتید تو ماشین ... دلم میخواس بشینم و کلی با بابام حرف بزنم ... دلم بغض داشت .... ولی نشد چون داشتی بابا رو کلافه میکردی ... اومدیم سمت خونه ... هوا هم بارونی و د...
29 اسفند 1392

نوروز 1393 مبارک

  سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم ،  فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام     در سایه ی ایزد تبارک ... عید همگی بود مبارک سال نوتون مبارک لبتون خندون و دلتون شاد   نوروز 1393 ...
29 اسفند 1392

یادداشت 266 مامانی برای بهداد

*** شکوفه ی بهارم *** 701 . شنبه : هنوزم بیحوصله و مضطربم ... بعد از صبحانه بابا بردت بیرون و منم ناهار پختم ... نیم ساعت بعد برگشتید و تو گریه میکردی و نمیخواستی بیای تو خونه !!!! ... بابا هم دعوات کرد ... دیگه یادم نمیاد چی شد 702 . یکشنبه : بعد از صبحانه برا مامان بزرگ زنگ زدیم و رفتیم خونش ... گفتم شاید بیرون رفتن حالم رو بهتر کنه که نکرد ... البته تمام تلاشم رو کردم که مامان بزرگ چیزی نفهمه ... ناهارت رو از دست مامان بزرگ خوردی و کلی بازی کردی و کتاب ورق زدی ... من و مامان بزرگ هم حرف میزدیم ... ساعت ۴ خوابیدی و مامان هم خوابید ... من خوابم نبرد و درو دیوار خونه ی پدری رو تماشا میکردم ... ساعت ۷ هم بابا اومد دنبالمون و اومدیم خ...
23 اسفند 1392