یادداشت 272 مامانی برای بهداد
** شکوفه ی بهاری من ** 744 . یکشنبه : روز زن بود و من از وقتی بیدار شدیم تا وقتی بابا بیاد منتظر یه پیام یا تلفن تبریک ازش بودم .... نمیدونم چرا امروز اشکم دم مشکم بود و با هر آهنگ و نوایی اشکم در میومد !!! احساساتم رقیق بود حسااابی ... عصر که بابا اومد بیحوصله بود ... منم که کلی تو ذهن خودم تصورات داشتم با دیدن قیافه ی درهم بابا حسابی قاطی کردم ... و اوضاع وقتی بدتر شد که قرارمون رو بهم زد ( قرار بود با خاله اینا بریم خونه عموم که بابا گفت حوصله ندارم و ما نرفتیم و خاله اینا تنها رفتن ) ... کلا روز و شب اعصاب خردکنی بود * هرکاری به وقتش خوبه ... اینو برای خودم و خودت میگم ... هیچوقت روز زن دست خالی نرو خونه .. حتی اگه کادوی گر...
نویسنده :
نانا
23:59







