یادداشت 230 مامانی برای بهداد
*** شکوفه ی بهار نارنجم *** 441 . جمعه : دیشب بدخوابی داشتی و تا ساعت 3:30 هر نیم ساعت بیدار میشدی . اما بعدش راحتتر خوابیدی . ساعت 8 بیدار شدم و دیدم سرت رو گذاشتی رو کمر من و همونجور خوابت برده ... نشستنکی !!!!! ... جابجات کردم و دوباره خوابیدیم تا 10:30 ... بیدار شدیم صبحانه خوردیم و چمدانها رو بستیم و را افتادیم ... ساعت 1 بود که سوار ماشین شدیم و رفتیم شمال ... همش توی دلم دعادعا میکردم که مثل دفعه قبل گریه نکنی ... بعد از یک ربع خوابیدی ... تقریبا بیشتر راه رو خوابیدی ... هوا خنک بود و گرما اذیتت نمیکرد که بیدار بشی ... گدوک هم که فوق العاده سرد بود و مه جلو دید رو گرفته بود ... کلی کیف کردیم ... ساعت حدود 6 بود که رسیدیم&nb...
نویسنده :
نانا
23:59





