شکوفه ی بهار نارنجم بابایی حوصلش سر رفته شدیییییید !!! میدونیکه عادت نداره تو خونه بند باشه ... ولی مجبوره بمونه ... صبح بلند شده لباس پوشیده ... منم خواب بودم ... سرمو بلند کردم میگم کجا میری ؟؟؟ میگه برم روزنامه بگیرم بیام !!! فکر کن توروخدا ... 3 طبقه پله رو بره پایین و بیاد بالا واسه چهارتا برگ روزنامه!!! نذاشتم بره و گفتم بعد از صبحانه میرم میگیرم برات ... البته نرفتما ... خودش گفت نمیخواد بری ... بهش حق میدم ... من به توی خونه موندن عادت دارم ... یعنی یه جورایی خودم رو سرگرم میکنم ... ولی اون که هر روز بیرونه یه کم براش سخته ... البته چون درد و ورمی نداره مشکلی نیست و میتونه بره بیرون ... حالا یه دو روزی استراحت کنه بهتره...