یادداشت 46 مامانی
عزیزکم مهمونامون رفتن ... با وجود تمام اعصاب خوردیهایی که داشتم (البته از دست بابایی جونت ) به مهمونامون بد نگذشت از راه که رسیدن دیدم به به ... رنگ به روی عمه جونت نیست ... مریض شده بود تو راه ... و از اونجایی که وقتی مامانه خونواده مریضه انگار همه مریضن آقا رحمت و بچه ها هم کسل بودن ... عمه چون حالش خوب نبود رفت تا دراز بکشه و مامانی هم پشت سر هم براش چایی نبات و عرق نعنا و انواع گیاهان دارویی که تو خونه بود رو میبرد تا شاید حالش بهتر بشه ... نمیدونم با اون حال بدش چطور همه رو میخورد !!! بالاخره بعد از 2 ساعت حالش جا اومد و اومد پیشمون ... سفره شام رو انداختیم ... و بعد از شام هم موفق شدم تا رویا رو از آشپزخونه بیرون کن...
نویسنده :
نانا
16:24


