یک روز در بیمارستان !!!
شکوفه ی بهار نارنجم دیروز صبح ساعت 7 توی بیمارستان بودیم ... تا ساعت 8 کارهای پذیرش انجام شد ... وسایل بابایی رو تحویل گرفتیم و منتظر موندیم تا دکتر بیاد ...همه ی اینکارا رو بابایی جونت خودش انجام داد ... چون من شب قبل اصلا نتونستم بخوابم ... از نگرانی ... و توی بیمارستان فقط دنبال بابایی اینور اونور میرفتم و گاهی هم خمیازه میکشیدم !!! تنها کاری که من کردم : یه جا رو بعنوان همراه بیمار انگشت زدم ....!! اتاق و تخت بابایی رو بهمون تحویل دادن ...تا اون لحظه اصلا استرس نداشتم ... تا وقتی اومدن و به بابایی گفتن آماده بشه ... یعنی لباس اتاق عمل بپوشه ... بابایی مشغول لباس پوشیدن بود و من بیرون اتاق منتظر بودم ... بعد از چند دقیقه رف...
نویسنده :
نانا
2:34


