یادداشت 37 مامانی
عزیزکم دیروز صبح رفتم سونو کلیه دادم ... سونوگرافیستی که رفتم پیشش خیلی باحال بود ... با اینکه من فقط سونوی کلیه داشتم ولی همه احشائ داخل بدنم رو داشت سونو میکرد و به منم نشون میداد ... بعدشم گفت خانوم هیچیت نیست ... برا چی اومدی !!! بعد از سونو هم زودی اومدم خونه ... چون هوا خییلی گرم بود و منم از گرما فراریم ... کل بعد ازظهر دیروز رو خواب بودم ... چقدرم چسبید !!! امروز هم رفتیم خونه بابابزرگ ... تولدش بود ... قربونش برم ... تو روزای تولد مامان و بابام دلم بیشتر میگیره ... وقتی به این فکر میکنم که با چه زحمتی ما رو بزرگ کردن ... وقتی میبینم که تکیده شدن ... فقط از خدا میخوام که هیچوقت سایشون رو از سرم کم نکنه ... ...
نویسنده :
نانا
0:41


