شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 98 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنج زندگیم خوبی عزیز دلم ؟؟ هنوزم که داری یواش یواش بازی میکنی تا مامانی پیدات نکنه !! ولی اشکال نداره ... چون فکر کنم دلیلش رو فهمیدم ... انگاری که شما زودتر از مامانی متوجه سرماخوردگی شدی و زیاد ورجه وورجه نکردی تا انرژیت رو ذخیره کنی ... آره عزیزم ... دو روزه که مامانی سرماخورده ... روز شنبه بابایی اداره بود ... ساعت 2 بود که دیدم مامان بزرگ زنگ زد و گفت داره میاد خونمون ... رفته بود شاه عبدالعظیم زیارت... بعدشم اومد خونمون ... هنوز ناهار نخورده بود ... منم نخورده بودم ... زودی بلند شدم بساط سفره رو چیدم و با هم ناهار خوردیم ... بعدشم مامور آمار اومد و مشخصات ما رو ثبت کرد ... البته فقط من و بابایی رو .....
16 آبان 1390

یادداشت 97 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم خوبی مامانی ؟؟ این چند روزی حسابی نگرانتم ... حتی الان که دارم برات مینویسم ... آخه فرشته ی نازم کجا رفتی قایم شدی که مامانی هرچی دنبالت میگرده پیدات نمیکنه !! چرا یهو اینقدر آروم شدی و نمیذاری مامانی تکونای نازت رو حس کنه ؟؟ نمیگی مامانی دلش کوچیکه زود نگرانت میشه ؟ با امروز 3 روزه که تکونات رو حس نمیکنم ... دقیقا از همون موقع که اومدم و پست گذاشتم که اولین تکونات رو حس کردم !! با اینکه همه میگن عادیه توی این سن !! ولی مامانی دلش نگرانته ... بازم فکرای ناجور میاد تو سرش ... اما چون حاله عمومی مامانی خوبه خیلی استرس نداره مامان جونی .. خواهش میکنم 2تا لگد حواله ی مامانی کن تا از...
14 آبان 1390

یادداشت 96 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان بازم یادم رفته بود برات بگم !!! مامانی بی حواس شده حسابی !! مهمترین نکته ای که بخاطرش اومدم و پست قبلی رو نوشتم یادم رفت ! از اول هفته قبل یعنی از وقتی که وارد هفته 17 شدیم یه تکونای کوچولویی حس میکنم ... البته تکون که چه عرض کنم !! ویبره !! وقتی مامانی دراز میکشه شما هم شروع میکنی به شیطونی ... انگار که جات باز میشه ... هی از اینور دلم میری اونور ... با چی بازی میکنی مادر !!   بار اولی که کارت رو حس کردم ... یکدفعه خشکم زد ... حس عجیب و شیرینی بود ... مطمئن نبودم که خودتی ... ولی وقتی دیدم جات رو عوض کردی و این کارو تکرار کردی ... دیگه مطمئن شدم . نیشم تا بنا گوش باز شد ... وقتی برای بابایی ...
11 آبان 1390

یادداشت 95 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی مامان عزیزدلم ... خوبی ؟ مدتیه وقتی میام برات پست بذارم همه چیز ار ذهنم میره !! بعدش که پست رو برات ارسال میکنم تازه یادم میافته که فلان مطلب رو برات نگفتم ... با خودم میگم باشه دفعه بعد اولین چیزی که مینویسم همینه .. ولی بازم یادم میره !! امروز فقط اومدم تا چند تا مطلب فراموش شده رو برات بگم ... 1.مامانی یادته که بهت گفتم زنداییم چند وقتی توی کما بوده ... الحمدلله الان بهوش اومده ... یعنی حدود 2 هفته ای میشه ... اما ... خیلی از کارها رو نمیتونه انجام بده ... یا بهتر بگم ...  جز پلک زدن و صداهای محدودی از گلوش میاد کار دیگه ای نمیتونه انجام بده ... منتقلش کردن به خونه ... همراه با تجهیزات پزشکی ... نمیدونم این خ...
10 آبان 1390

یادداشت 94 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نانج مامان خوبی فرشته ی نازم ؟ از روز جمعه برات بگم ... بابایی رفته بود سرکار و منم دیدم هوا حساااااااااابی ابریه و خونمون دلگیر شده ... اومدم خونه مامان بزرگ و دیدم بعللللللللله !!! همه هستن ... فقط جای من خالی بود انگار !! خاله جونات داشتن سبزیهای مامان بزرگ رو با دستگاه خرد میکردن ... دختر خاله ها هم داشتن با آناهیتا بازی میکردن و دایی و زندایی جون هم لالا بودن !! مستقیم رفتم بالای سر آناهیتا ... ماشالله خیلی نااااااز شده ... همینکه صداش کردم شروع کرد به خندیدن و دست و پا زدن تا من بغلش کنم ... و از اونجایی که مامانی نینیهای کوچولو رو بغل نمیکنه همونجوری شروع کردم باهاش حرف زدن ... اونم هی خودشو لوس کرد برام ...
9 آبان 1390

یادداشت 93 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار مامان خوبی فرشته کوچولوی من ... من که حالم خوبه ... چون بابایی برگشته !! سه شنبه بعدازظهر خاله جون جوراباتو سرانداخت و داد دست مامانی ... منم در همه حال مشغول بافتن شدم ... نشسته .. ایستاده ... درازکش !! مامان بزرگ خیلی حرص میخورد و هی میگفت حالا بذارش کنار کمرت شکست ... اما کو گوش شنوا !! از بس ذوق کرده بودم ... تا شب تموم شد ... خیلی ناااااااز شده ... همه عاشقش شدن ... شب دایی جونت اومد و با سوالاتش منو کلی خجالت داد ... درباره همه چی سوال کرد ... حتی سن دقیقت !! .. بالاخره یه بابای با تجربست !! اخر شب بابایی زنگ زد که راه افتاده ... من کلی دلشوره گرفتم ... اون موقع شب .. جاده شمال ......
5 آبان 1390

یادداشت 92 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهارم بابایی رفته شمال !! من و شما هم اومدیم خونه مامان بزرگ ... البته به اصرار بابابی ... یه کار اداری پیش اومد بابایی مجبور شد ظهر دوشنبه بره شمال ... البته قبلش برامون کلی کرفس و لوبیا سبز گرفته بود تا در نبودش حوصلمون سر نره !! با هم اومدیم خونه مامان بزرگ و بعد از یه خدافظی غمناک بابایی راهی شد ... و من موندم و یه عالمه غصه !! که باید چند روز از عشقم دور باشم ... همراه مامان بزرگ و خاله جونت نشستیم و سبزیها و لوبیاها رو پاک کردیم ... دستشون درد نکنه ... کلی کارم سبک شد ... بقیه کاراشم خاله جون انجام داد (شستن و پختن و اینا ) در این چند ساعت بابایی چند باری زنگ زد و خبرمون رو گرفت و اصلا نذاشت که دلتنگش بشیم ... ...
3 آبان 1390