یادداشت 141 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهار نارنج مامان دوشنبه : بابایی رفت تا دفترچه بیمه من رو تمدید کنه ... ساعت 11 برگشت ... با مامان بزرگ رفتن بانک و اومدن ... بعدش من و مامان بزرگ سرگرم درست کردن چند جور خورش شدیم تا بتونم بذارم تو فریزرم برای روزایی که قراره شما نذاری من آشپزی کنم !!! بابایی هم خوابید ... ساعت 3 کارمون تموم شد و بابایی رو بیدار کردیم تا ناهار بخوریم ... بعد دایی 1 زنگ زد و گفت که شب میخوان برن خونه خاله 2 و اگه مامان بزرگ هم دوست داره بره باهاشون ... با اصرار من مامان بزرگ قبول کرد که بره ... من و بابایی هم وسایلامون رو جمع و جور کردیم تا یه سر بیایم خونه ... البته از دیشب تصمیم گرفته بودیما ... مامان بزرگ همراه دایی 1 و ...
نویسنده :
نانا
23:44



