شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 141 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان دوشنبه : بابایی رفت تا دفترچه بیمه من رو تمدید کنه ... ساعت 11 برگشت ... با مامان بزرگ رفتن بانک و اومدن ... بعدش من و مامان بزرگ سرگرم درست کردن چند جور خورش شدیم تا بتونم بذارم تو فریزرم برای روزایی که قراره شما نذاری من آشپزی کنم !!! بابایی هم خوابید ... ساعت 3 کارمون تموم شد و بابایی رو بیدار کردیم تا ناهار بخوریم ... بعد دایی 1 زنگ زد و گفت که شب میخوان برن خونه خاله 2 و اگه مامان بزرگ هم دوست داره بره باهاشون ... با اصرار من مامان بزرگ قبول کرد که بره ... من و بابایی هم وسایلامون رو جمع و جور کردیم تا یه سر بیایم خونه ... البته از دیشب تصمیم گرفته بودیما ... مامان بزرگ همراه دایی 1 و ...
8 فروردين 1391

یادداشت 140 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری من پنجشنبه : مامانی سرما خورده ناجوووووووور !!! دیشب که اومدیم خونه خوب بودما ... موقع خواب دیدم چشمام میسوزه و اشکم روونه... بینیم هم کیپ شده و دارم خفه میشم ... گلوم هم میسوزه ... همینجور یهو !!!!!!!!!!!! پاشدم بخور گرفتم ... ولی نه ... انگار که سرما اومده سراغم ... با همون حال خوابیدم ... صبح که بابایی بیدار شد بره اداره کلی نگرانم شد ... تب داشتم و سرم هم سنگین بود ... آبریزش و اینا هم بود ... دوباره بخور گرفتم .. بابایی هم تا ساعت ٩ پیشم بود ... بعدش که من گفتم بهترم رفت اداره ... منم خوابیدم ... ساعت 11 بود که دایی 1 زنگ زد و بیدارم کرد !! بعدشم که دید سرما خوردم و صدام گرفته گفت حاضر شو تا بیام دنبالت و بیارمت ...
6 فروردين 1391

یادداشت 139 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان  بالاخره بهار اومد و فصل شکوفه زدنت رسید ....... ههههههههه ..... این جمله همینجوری به ذهنم اومد !! خوبی پسرم ... دیروز بهت خوش گذشت ؟؟ آخه کلی شیرینی خوردیم !!! با اون حلوا محلیهاکه عمم پزیده بود !! بذار برات بگم ... دیروز تا ساعت 8 خواب بودم ... راستش اصلا دلم نمیخواست بیدار بشم ... همیشه لحظه ی سال تحویل برام کسل کننده بود ... امسال هم که بدتر از هر سال !! خلاصه که بیدار شدیم ...  بخاطر دیشب یه کم با بابایی سرسنگین بودم ... چون دیشب مامان بزرگ زنگ زد و شام دعوتمون کرد ولی بابایی که  از اداره برگشت طبق معمول گفت نمیریم !! منم خیلی دلم شکست ... احساس کردم که احساس منو تو این ر...
2 فروردين 1391

سال 1391 میارک ....

  آرزو دارم روزهایی که پیش رو داری   اغاز روزی باشد که آرزو داری ************سال نو مبارک ************   ...
1 فروردين 1391

آب را گل نکنیم ... پدرم در خاک است

آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست خاطر خاطره ها رخ بنمود زندگی چرخش یک خاطره است خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود و زمین کوچک نیست دل ما تنگ و نفس سنگین است کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است و کسی گفت به من آب را گل نکنید پدرم در خاک است زندگی می&zwnj...
29 اسفند 1390

یادداشت 138 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم ... جمعه : بابایی ادارست .. منم ساعت 11 بیدار شدم و یهو دلم خواست برم خونه مامان بزرگ !!! صبحونه نخورده رفتم ... دیدم خاله 1 و 3 و دایی 1 اونجان ... خونه هم حسابی بهم ریختست ... بنایی دیروز تموم شده و خاله ها رفتن تا خونه رو سرو سامون بدن ... دایی و خانومش زود رفتن و ما موندیم و یه عالمه کار ... صبحونه خوردم و خاله ها مشغول تمیزکاری خونه بودن ... شیشه ها و گردگیری و پرده وصل کردن و اینا ... منم رو مبل نشسته بودم و نگاشون میکردم و گاهی هم بین دست و پاشون قل میخوردم که باعث میشد صدای همه دربیاد !!!!!!!!! تا ساعت 4 خونه یه نظمی گرفت و کارا تموم شد ... هر کدوم یه ور ولو شدن !! منم با یه چایی داغ خستگیشون رو در کردم ....
29 اسفند 1390

یادداشت 137 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهارم یکشنبه : امروز هم وقت دکتر دارم هم صبح باید برم خانه بهداشت تا خانوم ماما رو مخم راه بره !!!!!! ساعت 11 بود رفتم خانه بهداشت ... شلوغ بود و معطل شدم ... بعدشم که نوبتمون شد ... خانوم ماما با دیدن آزمایش گلوکز و تست 24 ساعته من کلی رو مخم راه رفت و اولین حرفش این بود که تو چرا اینجایی !!!! الان باید بیمارستان باشی!!!!! منم در کمال آرامش بهش لبخند زدم ... کلی برام سخنرانی کرد و منم همینجور نگاش کردم ... دلم میخواست فقط حرفش تموم بشه ... حالا یکی نیست به من بگه انگار مجبوره بره خانه بهداشت !! فشارم 13 روی 9 بود ... وزنم 82 ... ارتفاع رحم 36 ...ضربان قلب شما هم 150 ...دمای بدن 37.5 ...نبض 109 ... بعدشم دعوتم کرد...
25 اسفند 1390

یادداشت 136 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم  با بابایی تا لنگ ظهر خوابیدیم ... بعدشم که صبحونه و اینا ... مامانی از ساعت 12:30 جلوی آیینه بود !!! تا ساعت 2 که رفتیم آتلیه !!!!! خیلی خوب بود ... کلی خندیدیم ...خانوم عکاس هم مهربون بود ... فکر کرده بود اولین سالگرد ازدواجمونه !! هفته بعد هم عکسامون حاضره ... بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و همش حرفای خوب خوب زدیم و اومدیم خونه ... بابایی سر شب رفت بیرون ... گفت میره شیرینی فروشی ... منم آلبوم عروسیم رو ورق میزدم ... بابایی برگشت ... با کیک ...و کادو ... اصلا نمیتونستم حدس بزنم برام چی خریده !! خیلی ذوقیدم ... زودی بازش کردم ... برام یه قاب دیجیتال خریده !!!!!!!!!!!! ...
20 اسفند 1390

سالگرد ازدواجمون مبارک

... آلبوم عروسیم رو ورق میزنم ... تمام لحظه های اون روز از جلوی چشمم میگذره و ناخواسته لبخند روی لبام میشینه هنوزم شیرینی همه ی لحظه ها رو حس میکنم و غم هاش ... میرسم به اخر آلبوم  آخرین عکس آخرین لحظه ی جشن آخرین نگاهم به مادر و پدرم و با یک آه سرد آلبوم رو میبندم ... شد 4 سال ... تو یه چشم بهم زدن چقدر همه چی عوض شده ... بیشتر از 4 سال !  ولی نگاه تو ... هنوزم همون نگاهه هنوزم دلم میخواد ساعتها بشینم و تو چشمات زل بزنم ... تو چشمای فرشته ی زندگیم ... وجودت همه ی دنیامه همه ی دنیام ... دوستت دارم فرشته ی زمینی من ""برای حمیدم "" ...
20 اسفند 1390

یادداشت 135 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری من دوشنبه : امروز داییم از مکه برمیگرده ... از صبح ساعت 8 بیدارم ... و منتظر زنگ مامان بزرگ تا هر وقت نزدیک خونشون رسیدن من و بابایی هم بریم پیشوازشون ... ساعت 10 مامان بزرگ زنگ زد و من و بابایی هم رفتیم ... با سلام و صلوات و اسپند ازشون استقبال کردیم ... بابایی اومد خونه و من و خاله ها موندیم ... کلی حرف زدیم و اینا ... بعدشم ناهار خوردیم و اینا ... شما هم خیلی آقا بودی و فقط بعد از غذا یه کم ورجه ورجه کردی و دله مامانی رو بردی ... ولی فقط مامانی میدیدت !! و پیش خودش ذووووق میکرد !!! بعدشم ساعت 2 اینقدر خوابم میومد که کلافه شدم و اومدم خونه ... تا شب هم بیکار بودیم ... سه شنبه : بابایی ادارست ... منم تا بعد از طهر هی ...
19 اسفند 1390