شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 134 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان چهارشنبه : بابایی رفت اداره ... منم از 9 صبح بیدارم ... مامان بزرگ 10 اومد پیشم و با هم صبحونه خوردیم ... و یه کم حرف زدیم تا خاله 1 اومد ... بعدشم با مامان بزرگ مشغول مرتب کرد رختخوابها شدن ... بعدشم مامان بزرگ برامون ناهار درست کرد و من و خاله 1 هم گپ میزدیم ... بعدش خاله 3 اومد با دخترش ... ناهار خوردیم و نشستیم به حرف زدن و من هی سوالای تخصصی درباره زایمان و اینا میپرسیدم ... !! تا ساعت 4 که خاله ها رفتن و مامان بزرگ موند پیشم تا بابایی رو ببینه بعد بره ...  بابایی اومد ... با دست پر ... برای فردا خرید کرده ... مامان بزرگ هم یه کم نشست و رفت ... منم به بابایی یه چایی دادم و خوابیدم ... 2 ساعت بعد بیدار ...
14 اسفند 1390

یادداشت 133 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی مامان شنبه : بابایی مثلا مرخصی گرفته که پیش من باشه !! ولی از صبح زود رفت دنبال یه سری کارای اداری و بیمه ... منم تا لنگ ظهر خوابیدم ... بعدشم صبحونه خوردم و یه دوش گرفتم و منتظر نشستم تا بابایی برسه ... بابایی ساعت 2:30 اومد ... خیلی خسته بود ... منم درباره تمییزکاری خونه بهش چیزی نگفتم ... پس امروزمون هم به استراحت گذشت !!!  یکشنبه : بابایی مثلا مرخصی گرفته که پیش من باشه !! ( میدونم جملم تکراریه ) ولی از بعد از صبحونه رفت سلمانی و نزدیک ظهر اومد ... منم به خاطر بیخوابی دیشب کسلم ... همش هم معدم درد میکنه و حالت تهوع دارم ‍‍!! بابایی رفت دوش بگیره منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم حموم و سرویسش رو بشوره !! بعدشم...
9 اسفند 1390

یادداشت 132 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم سه شنبه : امروز از اون روزایی بودکه مامانی فقط دلش میخواست بخوابه ... نه از روی تنبلی ... اصلا حال بلند شدن نداشتم ... مدام نفسم میگرفت و این حالت اعصابم رو بهم میریزه ... ولی دلم خوشه که تو داری بزرگ میشی و این نشونه ای از بزرگتر شدنته ... تا وقتی که بابایی بیاد همینجور تو خواب و بیداری بودم ... بابایی هم که رسید فقط یه سلام دادم و دوباره چشمام رو بستم ... اونم بی سر و صدا تو خونه دور میزد تا مبادا من بیدار بشم ... ساعت 8 به زور خودم رو بیدار کردم تا بتونم شب هم چرت بزنم !! چهارشنبه : امروز قراره با بابایی بریم بازار ... میخوام برای عمو و داییم که از سفر حج برمیگردن یادگاری بگیرم ... صبح بیدار شدیم که بریم ... ...
5 اسفند 1390

یادداشت 131 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی من پنجشنبه بعد از خواب !! ... مامانی تا اخر شب در نقش یه پرنسس بود !! بابایی نذاشت تکون بخورم ...!! جمعه : بابایی رفت اداره ... منم تا 10 خوابیدم ... بعدشم صبحونه ... بعدشم تدارک ناهار ... بعدشم خوردن ناهار ... بعدشم خواب عصرگاهی ... بعدشم تدارک شام ... بعدشم اومدن بابایی ... بعدشم خوردن شام ... بعدشم ولو شدنه من و شما روی مبل و عملیات ژانگولر که توسط شما انجام شد !! نمیدونم چه حرکتی بود که شکمم رو کاملا" یه ور کرده بودی و داشتی تکون میخوردی !!! بدجوور از روی لباسم تکونات معلوم بود !! بابایی هم داشت از خنده میترکید ولی روش نمیشد کاری بکنه !!!!!!! خستگی مامان رو حسابی بدر کردی ... شنبه : بابابزرگ صبح زود رفت خون...
1 اسفند 1390

یادداشت 130 مامانی و نینی گولو

فرشته ی کوچولوی من یکشنبه : از هفته قبل دکتر برام سونو نوشته بود و منم روزشماری میکردم که برسم به امروز و برم صورت ماهت رو ببینم ... صبح با بابایی رفتیم مطبی که قرار بود سونو رو انجام بدم ... با اینکه از قبل زنگ زده بودم و ساعت 11 وقت داشتم دیدم خیلی خیلی شلوغه و باید حالا حالاها بشینم تا نوبتم بشه ... پس بیخیال شدم و گفتم بریم یه جای دیگه ... پیاده رفتیم یه جایی نزدیک همونجا ولی این مدل سونو انجام نمیدادن .... با اینکه زیاد راه نرفته بودم ولی کمرم شدید درد گرفته بود ... و البته اعصابم خرد شده بود که چرا امروز نمیتونم ببینمت ... بابایی زنگ زد همون مرکز قبلی که برای تعیین جنسیت رفته بودیم ... بعدشم با آژانس رفتیم اونجا تا برامون نوب...
27 بهمن 1390

یادداشت 129 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم چهارشنبه ... بابایی صبح بیدارم کرد تا برف تماشا کنم !! میدونه که من دیدن این منظره رو دوست دارم ... بیدار شدم و بعد از تماشای برف صبحونه خوردیم ... اینقدر دلم میخواست برم بیرون که نگو !! به بابایی گفتم بریم زیر برف راه بریم ... اولش گفت سردتون میشه و اینا ... اما بعدش قرار شد باهم بریم تا مغازه ی نزدیک خونمون تا من برا خودم شلوار بارداری بخرم ... حاضر شدم و رفتیم ... برف خیلی شدید بود ولی هوا سرد نبود ... تا به مغازه برسیم شکل آدم برفی شده بودم !! خیلی مزه داد ... بابایی برا خودش دو تا پلیور خرید منم شلوار !!!! ( بالاخره مجبور شدم بخرم ... چون دیگه نمیتونم شما رو تو شلوارام جا بدم ‍‍‍!! ) از مغا...
22 بهمن 1390

یادداشت 128 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار من جمعه عصر بابایی از اداره اومد و داشت با لب تاپ ور میرفت ...که متوجه شد لب تاپمون ایراد داره و هی ارور میده ... بعد از بررسیهای فراوان دیدیم که بعله .. لب تاب جان ویروسی شدن !! از کجاشو نمیدونم !! من که از صبح کاری نداشتم باهاش فقط مریم یه سر رفت تو سایت دانشگاه و بعد هم خاموشش کرد ... بعد از پرس و جو های فراوان فهمیدیم که مریم خانوم فلشش رو وصل کرده به لب تاب ولی بقول خودش اصلا" بازش نکرده که بخواد ویروسش منتقل بشه !!! قرار شد که فردا بابایی ببره لب تاب رو تا سم پاشیش کنن... این در حالی بود که هر لحظه بیشتر قاطی میکرد لب تاب !! شنبه .. بعد از صبحونه بابایی لب تاب رو برد مغازه ... قبلش گفتم که بذار پوشه ی عکس...
18 بهمن 1390

یادداشت 127 مامانی و نینی گولو

پسر کوچولوی من سه شنبه ... صبح مریم اومد سمت تهران ... نزدیکای ظهر هم مامان بزرگ اومد خونمون ... لباسا و کمدت رو دید و خوشش اومد ... بعدشم تصمیم گرفتیم که امشب بابایی بره و وسایلت رو از خونه مامان بزرگ بیاره ... البته مامان بزرگ ازم قول گرفت که امشب بازشون نکنم و تا فردا صبر کنم ... منم قول دادم ... هر چند خیلی سخت بود ... مامان بزرگ که رفت منم مشغول تدارکات شام شدم ...بالاخره وسایلت رو آوردیم خونه .. خداییشم دست تنها نمیشد جابجاشون کرد ... گذاشتمشون کنار و یه اسپند براشون دود کردم و یه صدقه هم روشون چرخوندم ... مریم هم رسید .. عکس العملش بعد از دیدن من خیلی جالب بود ! از ته دل میخندید و به شیکمم دست میکشید !! میگفت مامانه مانکن شدی !!!...
14 بهمن 1390

یادداشت 126 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی کوچولوی من پنجشنبه .. بابایی اداره ... مامانی هم تا لنگ ظهر لالا ... تمام دیشب خواب زایمانم رو میدیدم !!! چقدر هیجان داشت ... از بس به فکر تولد  نینیه خاله ستاره بودم !! امروز صبح شهراد بدنیا اومد ... قدمش مبارک باشه انشالله ... اگه قرار باشه مامانی سزارین بشه دقیقا 10 هفته ی دیگه دنیا میای !!!! جمعه ... قرار شد با بابایی بریم کمدتو سفارش بدیم ... اما بعد صبحانه سر حرف باز شد و بازم یه حرفایی پیش اومد که تموم انگیزه ی مامانی از بین رفت ... البته ربطی به شما نداشتا .. . یه موضوعیه که هر وقت حرفش بین من و بابایی پیش میاد وضعمون قاراش میش میشه !!! خلاصه که رفتن کنسل شد . .. (مامانیه لجبازت کنسلش کرد !...
10 بهمن 1390