یادداشت 134 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهار نارنج مامان چهارشنبه : بابایی رفت اداره ... منم از 9 صبح بیدارم ... مامان بزرگ 10 اومد پیشم و با هم صبحونه خوردیم ... و یه کم حرف زدیم تا خاله 1 اومد ... بعدشم با مامان بزرگ مشغول مرتب کرد رختخوابها شدن ... بعدشم مامان بزرگ برامون ناهار درست کرد و من و خاله 1 هم گپ میزدیم ... بعدش خاله 3 اومد با دخترش ... ناهار خوردیم و نشستیم به حرف زدن و من هی سوالای تخصصی درباره زایمان و اینا میپرسیدم ... !! تا ساعت 4 که خاله ها رفتن و مامان بزرگ موند پیشم تا بابایی رو ببینه بعد بره ... بابایی اومد ... با دست پر ... برای فردا خرید کرده ... مامان بزرگ هم یه کم نشست و رفت ... منم به بابایی یه چایی دادم و خوابیدم ... 2 ساعت بعد بیدار ...
نویسنده :
نانا
23:59



