یادداشت 125 مامانی و نینی گولو
شکوفه ی بهاری مامان جمعه بابایی اداره بود و من و شما هم تک و تنها خونه موندیم . .. برعکس همیشه تا ساعت 9 بیشتر نخوابیدیم ... بعدشم کاری نداشتیم انجام بدیم ...!!! تا عصری که بابایی اومد و گفت که گلوش ناجووور درد میکنه ... براش سوپ گذاشته بودم ... تا آخر شب یه کم بهتر شده بود ... فردا روز تعطیلیشه ولی گفت که میخوان با دوستش برن بانک ( دوستش میخواست وام بگیره ) منم شاکی شدم که با این حالت بیرون رفتنت چیه !! شنبه ... ساعت 8 بابایی بیدار شد تا بره ... صداش در نمیومد !! از گلودرد ... بیدارم کرد و گفت پاشو ببین چه برفی اومده !! منم مثه برف ندیده ها فوری رفتم پشت پنجره ... روحم تازه شد با دیدن این منظره !! همه زمین سفید بود .. حت...
نویسنده :
نانا
23:59






