شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 107 مامانی و نینی گولو

پسرکم ... از همین اول پست بهت میگم که میتونی این پست رو نخونی ... همش حرفای دله غصه دار مامانیه ... دلم پر از غصه است و میخوام بنویسم تا یه کم سبک بشم ... امروز اولین روز از ماه محرمه ... ماهی که خودش پر از غم و غربته ... اون روزی که خونه مامان بزرگ بودم یه سی دی داشتیم نگاه میکردیم که مربوط به محرم 6 سال قبل بود ... من هنوز مجرد بودم ... همه بودن ... بابابزرگ هم همه جای فیلم هست ...این فیلم رو برا این داشتیم میدیدم که تنها فیلمیه که بابابزرگ داره توش نوحه میخونه و این نوحه خوندن منو دوباره برد به خاطراتم ... یادش بخیر ... وقتایی که کوچیکتر بودیم بابابزرگ نوحه خوان بود توی دسته های محرم ... و هر وقت که دسته ها توی هیئت م...
6 آذر 1390

یادداشت 106 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار زندگیم امروز حسابی خسته شدیم مامانی ... از صبح که رفتیم خونه ی مامان بزرگ تا دختر خاله کارمون رو انجام بده تا همین الان که دارم برات مینویسم مامانی سرپا بوده  .... از صبح دنبال آرایشگاه بودیم ...!! چون آرایشگر مامانی بصورت یهووو آرایشگاهش رو تعطیل کرده !! و دستمون موند توی حنا ... به ناچار رفتیم یه جای دیگه ... اونجاهم کارمون خیلی طول کشید ... نزدیک 2 ساعت ... و شما حسابی خسته شدی ... اما در عوضش مامانی خوشگل و تر تمییز شد !! بابایی زودتر از ما رسید خونه ... امروز سرکار بود ... تازشم زحمت کشیده بود رفته بود لباسایی که مامانی برای شما خریده بود رو از دوست مامانی تحویل گرفت ... مامانی برات خرید کرده ......
4 آذر 1390

یادداشت 105 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان مامانی داره عشق میکنه از وول خوردنات ... دیروز از ساعت 6 صبح بیدار بودم !! نه به خواست خودم ... بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ... تا ساعت 8 این پهلو اون پهلو شدم تا بالاخره بابایی بیدار شد ... منم دیگه نخوابیدم ... بعد از صبحانه مشغول ناهار پختن شدم ... در حین آشپزی هم یه دستی به سر و گوش آشپزخونه کشیدم ...  بعد از ناهار خونه رو جارو کشیدم و بعدشم یه دوش جانانه گرفتم ... دیگه انرژیم تموم شد ... ساعت 6 عصر روی مبل ولو شدم و نمیدونم کی خوابم برد ... ساعت 7 بیدار شدم ولی انگار خستگیم بیشتر شده بود ... یه چایی خوردیم ... بیکار نشسته بودیم که یهویی زنگ در رو زدن و دیدیم که بعله ... بابابزرگ از شمال ...
1 آذر 1390

یادداشت 104 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم ... خداروشکر که خوب و سلامت بودی .... بخاطر خوب بودن شما مامانی هم خوبه ... چقدر انتطار کشیدن سخته !!! انتطار کشیدن توی اتاق سونوگرافی از همه ی انتطارا سخت تره !!! امروز از ساعت 3:30 تا 5 منتظر دیدنت بودیم .... خیلی خسته شدیم ولی با اون تکونای نازدارت خستگی رو از تن مامان و بابا بیرون کردی ... با اینکه مامانی تا وقتی نوبتش بشه دوتا آبمیوه خورد ولی بازم تکونات کم بود !!! معلوم شد که تنبل خان تشریف دارید ... خداروشکر همه چیزت خوب بود ... هر چند این بار هم دکتر سونو به زور حرف میزد و فقط روی موارد ضروری زوم میکرد !!! ولی بازم خوب بود دیگه ... شما هم که نینیه خوبی بودی و همه جاتو گذاشتی ببینیم ...!...
29 آبان 1390

یادداشت 103 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهاری مامان پنجشنبه ... دیشب خیلی بد خوابیدم ... نمیدونم گرمم بود یا چی ؟  در عوض صبح تا ساعت 10 خوابیدم ... بابایی رفته بود اداره و من اصلا بیدار نشده بودم ... تا عصر بیکار بودیم ... خاله جونات هم نیومدن ... عصری دایی جون اینا اومدن ... و حال و هوای ما هم عوض شد ... امروز با بابایی که حرف میزدم تصمیم گرفتیم شب با مامان بزرگ بریم خونه دایی رضا (پیش آناهیتا ) ولی حالا که دایی محمد اومد نمیدونم بتونیم بریم یانه ... دایی محمد میخواست زنگ بزنه تا دایی رضا آناهیتا رو بیاره خونه مامان بزرگ که من بهش گفتم قراره ما امشب بریم خونه دایی رضا ... دایی محمد گفت ما هم میاییم !! و اینجوری قرار شد که دسته جمعی بریم پیش اناهیتا ...
28 آبان 1390

یادداشت 102 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهارم من و بابایی اومدیم پیش مامان بزرگ ... ساعت 1 بامداد ... داره بارون میاد ... اونم از نوع شدیدش ... و منو میبره به خاطرات دوران تجرد ... عاشق این بارونا بودم ... برام مهم نبود تو بهار یا پاییز ... بارون که میومد باید میرفتم رو بالکن مینشستم و رعد و برق ها رو میدیدم !!! اینم از علایق مامانیه !! همیشه هم بابت این مسئله بابابزرگ بهم تذکر میداد ... که خطر رعد و برق بیشتر از زیباییشه ... ولی کو گوش شنوا ... امشب هم به محض اینکه بارون شروع شد دویدم تو حیاط ... بابایی هم باهام اومد .... دوتایی نشستیم و بارون رو تماشا کردیم ... کلی هم خیس شدیم ... چند روزیه میخوام برات یه چیزی بگم ولی دودلم ... ن...
26 آبان 1390

یادداشت 101 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهارم خوبی فرشته ی کوچوووولو ؟ مامانی هم خوبه ... بابایی مهربون هم خوبه ... دوشنبه رفتیم خونه مامان بزرگ .. من و بابایی ... اتفاقا خاله جون هم اونجا بود ... تمام وقتمون به حرف زدن درباره تصادفشون گذشت ... واقعا خدا بهشون رحم کرده ...مامان بزرگ که فقط از خاله معصوم خدابیامرز یاد میکرد که تو اون لحظه های تصادف چی کشیده ... البته تصادف خاله جون خیلی بدتر بوده ولی خواست خدا بوده ... اینم خواست و اراده خدا بوده که به خیر گذشته ... تا عصری اونجا بودیم بعدش اومدیم خونمون سه شنیه ... روز عید غدیر ... بابایی ادارست و من تنهام ... مامان بزرگ زتگ زد تا همراه خاله ها و دایی جون بریم سرخاک ... سرظهر بود که رفتیم .....
25 آبان 1390

یادداشت 100 مامانی و نینی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم ... حالت خوبه عزیزم ... الهی مامانی قربونه اون قلنبه شدنات بره ... نمیدونم چرا وقتی اینجوری یه گوشه شیکم مامانی قلنبه میشه خندم میگیره ... شاید تو ذهنم تصورت میکنم که یه گوشه نشستی و داری برای خودت ماشین بازی یا عروسک باری میکنی ... اونوقت خندم میگیره از ذوق !! فرشته ی مامان ... دو روزه که داریم غذای آب پز و بی نمک میخوریم ... خیلی هم بد نیست ... فقط منو یاده بابابزرگ خدابیامرز میندازه ... بابابزرگ هم از وقتی که یادم میاد فشارخون داشت و همیشه غذای رژیمی میخورد ...نزدیک به 8 سال !!! خیلی همت میخوادا !!! خدارو شکر من باید چند ماهی این رژیم رو داشته باشم !! سرماخوردگیم هم کاملا خوب شده ... و از دیروز دوباره تک...
22 آبان 1390

یادداشت 99 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم خوبی پسر/دختر نازم ؟ مامانی که شکر خدا بهتره ... بخاطر پرستاریهای بابای مهربون و بخورهای سرساعتش !! حالمون زودی داره خوب میشه ...   این روزا هوای تهران حسابی برفیه ... با اینکه مریض بودم ولی دیدن بارش برف از پشت پنجره بهم روحیه داد و سرحالمون آورد ...   عزیز دلم ... این دوروز به استراحت گذشت ... البته دیروز 2 ساعتی با بابایی بیرون بودیم ... رفتیم پیش خانوم دکتر و برگشتیم ... اونم توی هوای برفی !! خیلی هم چسبید ...   خداروشکر فعلا اوضاعمون روبراهه ... خانوم دکتر برام سونوی سلامت نوشت تا 10 روز دیگه انجامش بدم ... بعدشم فشارم رو چک کرد .. 14 بود ... این من و دکتر رو نگران کرد .....
18 آبان 1390