یادداشت 98 مامانی و نی نی گولو
شکوفه ی بهار نارنج زندگیم خوبی عزیز دلم ؟؟ هنوزم که داری یواش یواش بازی میکنی تا مامانی پیدات نکنه !! ولی اشکال نداره ... چون فکر کنم دلیلش رو فهمیدم ... انگاری که شما زودتر از مامانی متوجه سرماخوردگی شدی و زیاد ورجه وورجه نکردی تا انرژیت رو ذخیره کنی ... آره عزیزم ... دو روزه که مامانی سرماخورده ... روز شنبه بابایی اداره بود ... ساعت 2 بود که دیدم مامان بزرگ زنگ زد و گفت داره میاد خونمون ... رفته بود شاه عبدالعظیم زیارت... بعدشم اومد خونمون ... هنوز ناهار نخورده بود ... منم نخورده بودم ... زودی بلند شدم بساط سفره رو چیدم و با هم ناهار خوردیم ... بعدشم مامور آمار اومد و مشخصات ما رو ثبت کرد ... البته فقط من و بابایی رو .....
نویسنده :
نانا
16:25



