شکوفه ی بهار نارنج ... بهدادشکوفه ی بهار نارنج ... بهداد، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات من و باباش...!

یادداشت 91 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنجم بالاخره گفتم !! وای که چقدر کار سختی بود .... از دیروز با خودم فکر میکردم که برای مامانه بابایی زنگ بزنم و بهشون بگم که خدا یه فرشته ی کوچولو بهمون هدیه داده ... اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم ... عصری که بابایی اومد بهش گفتم که فکرم چیه .. اونم گفت فکر خوبیه ولی خودت باید انجامش بدی و من روم نمیشه !! امروز صح بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم بازار یه دوری بزنیم ... قبل از رفتن گوشی رو برداشتم و برای مامانه بابایی زنگ زدم بابا بزرگ گوشی رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گوشی رو داد به مامان بزرگ ... صدای قلبم رو واضحتر از هر صدایی میشنیدم ... و بدجور صدام میلرزید !! بعد از احو...
1 آبان 1390

یادداشت 90 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان خوبی عزیز دلم ؟؟ مامانی که از دست کارای بابایی دائم در حال شوکه شدنه !! بابای مهربون بازم ما رو شوکه نمود ... !! روز پنجشنبه ... بابای از اداره باهام تماس گرفت و گفت عصر همراه یکی از دوستانش میرن جایی و یه کم دیرتر میرسه خونه .... کمتر پیش میومد که ازین کارا کنه ... خلاصه که عصری بابایی رسید خونه ... با یه بسته تو دستش و یه لبخند بزرگ رو صورتش .... عاشق این لبخندشم !! در این لحظه مامانی میخواست غش کنه از خوشحالی ... میدونی چرا ؟ بابایی مهربون برای اینکه مامان نینی گولو راحت باشه و بتونه هر روز برای عزیزش مطلب بنویسه ... یه لپ تاپ خریده !! و این یعنی یه سورپرایز بزرگ !! کلی خوشحال شدم ...
30 مهر 1390

یادداشت 89 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی کوچولوی من چطوری عزیزم ؟؟ امیدوارم خوب باشی ... چون چند روزیه مامانی هیچ درد و ناراحتی ناشی از وجود شما رو نداره !!! و این نمیدونم خوبه یا بد !! البته خوبه ... این یعنی عزیز دله مامان داره توی خونه جدیدش بازی میکنه و هی انگشتشو توی اعضای مامانی فرو نمیکنه !! اگه حاله مامانی رو میپرسی ... میگم بهترم ... خیلی بهتر ... آخه دیروز صبح رفتم خونه مامانم اینا !!! و این خیلی مهمه !! چون خاله جونات هم اونجا بودن و نذاشتن مامانی تو خودش باشه ... کلی سر به سرم گذاشتن و سرحالم آوردن ... مامان بزرگ هم خداروشکر وقتی دوروبرش شلوغه خیلی سرحال میشه ...و من دیگه نگرانش نیستم عصری هم اومدم خونه و وقتی بابایی اومد قبل از شام ابرای تیره ...
28 مهر 1390

یادداشت 88 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنج من مامانی بازم غمگینه ... بازم بی انگیزست ... بازم دلش تغییر میخواد ... بازم دلش میخواد همه درکش کنن ... بازم دلش میخواد غصه هیچی رو نخوره ... ولی اینبار  از دست خودم و بابایی ناراحتم ... دلم میخواد الان تو این شرایطی که داریم هیچ حرف و بحثی بینمون نباشه ... دلم میخواد فقط شاد باشیم ... دلم میخواد قبل از انجام هر کاری و زدن هر حرفی یادمون باشه که یه مهمون کوچولو داریم ... ولی نمیشه ... بعضی وقتا یه چیزایی پیش میاد که دلم میشکنه ... یه چیزایی که اگه قبلا بود اینقدرا آزارم نمیداد ... از دست بابایی دلخورم ... از دست بعضی کاراش ... دلم میخواد همه ی حواسش به من باشه ... ولی نمیشه ... چیزای دیگه هم هست که ...
26 مهر 1390

یادداشت 87 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار مامان خوبی عزیزکم !! مامانی از دیشب خیلی نگرانته ... خیلی هم عذاب وجدان داره ... و فقط از خدا جون میخواد که نینی گولو رو براش سالم نگه داره ... این هفته نتونستم بیام و برات بنویسم ... اصلا حسش نبود که بیام بشینم پشت سیستم ... دلم میخواست همش ولو باشم ...!! حالا برات میگم چه خبرا بوده این هفته ... صبح دوشنبه ... خاله جونت اومد خونمون ... برای مامان بزرگ آش پشت پا پزیده بود ... دستش درد نکنه ... یه چند ساعتی نشستیم و گپ زدیم ... سه شنبه ... بابایی خونه بود و طبق معمول پای سیستم !! منم جلوی تلویزیون ولو بودم ... کلا ولو بودن رو دوست دارم ! عصری بابایی رفت جواب آزمون رو گرفت و مامانی تشخیص داد که همه چیز نرم...
24 مهر 1390

یادداشت 86 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی نارنجم الان با همدیگه یه ناهار خوشمزه همراه با ترشی خوردیم !! البته دور از چشم بابای مهربون !! چون نمیذاره من ترشی بخورم ... حتی یه قاشق ... نوش جونمون امروز تولده امام رضاست ... عیدت مبارک ... عید همه دوستای گلم مبارک ... بعد از عروسیمون (یعنی ٣سال و ٦ ماه و ٤ هفته و ١ روز پیش) تا الان قسمت نشده که بریم پابوس امام رضا ... برا همینم دلم داره پر میکشه واسه مشهد رفتن ... انشالله که زودی قسمتمون بشه ... امروز یه مناسبت دیگه هم هست ... یکسال پیش در چنین روزی ... همه از صبح دنبال تدارکات عروسی دایی رضا بودن ... یکسال گذشت ... به اندازه یک چشم به هم زدن ... انشالله که سالهای سال خوشبخت باشن ... یه خونواده سه نفره خوشبخت ...
17 مهر 1390

یادداشت 85 مامانی و نی نی گولو

شکوفه ی بهار نارنج مامان خوبی فرشته ی کوچولو ؟؟ بالاخره مامانی بعد از چند روز خونه نشینی رفت خونه مامان بزرگ ... دیشب ... همه بودن ... بعد از چهلم بابابزرگ دیگه موقعیتی پیش نیومده بود که همه اعضای خانواده یک شب دور هم باشند ... مامان بزرگ هم فرصت رو غنیمت دونست و وصیت نامه بابابزرگ رو باز کرد ... سکوت تنها حرفی بود که رد و بدل میشد ... حتی هیچکس تو چشم دیگری هم نگاه نمیکرد ... خیلی لحظه ی سختی بود ... یادمه اونوقتایی که بابابزرگ مینشست و برگه های وصیت نامه رو پر میکرد من همیشه اشکم در میومد ... من کوچکترین عضو خونواده بودم و بیشتر شاهد این مسئله بودم ... چون بابابزرگ هر سال وصیت نامش رو عوض میکرد ... و من هم هرسال غصم بیشتر میشد...
15 مهر 1390