یادداشت 91 مامانی و نی نی گولو
شکوفه ی بهار نارنجم بالاخره گفتم !! وای که چقدر کار سختی بود .... از دیروز با خودم فکر میکردم که برای مامانه بابایی زنگ بزنم و بهشون بگم که خدا یه فرشته ی کوچولو بهمون هدیه داده ... اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم ... عصری که بابایی اومد بهش گفتم که فکرم چیه .. اونم گفت فکر خوبیه ولی خودت باید انجامش بدی و من روم نمیشه !! امروز صح بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم بازار یه دوری بزنیم ... قبل از رفتن گوشی رو برداشتم و برای مامانه بابایی زنگ زدم بابا بزرگ گوشی رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی گوشی رو داد به مامان بزرگ ... صدای قلبم رو واضحتر از هر صدایی میشنیدم ... و بدجور صدام میلرزید !! بعد از احو...
نویسنده :
نانا
16:34



